یکی از بهترین تجربیاتم در سی سال و نه ماهگی این بود که توی ماه آبان، توی سرما، اونم تو شببب رفتم تو دریا! تنهایی! البته بابام از دور نگاهم میکرد. و موج های عجیبی که بلد نیستم توصیفشون کنم به پاهام میخوردن. بعد با شلوار خیس و کف پای شنی تو کفش، رفتم تاب بازی با بابام و شوهرخواهرم و دو تا پسرام!! این سفر اولین سفری بود که من بعد از یازده سال ازدواج با خانواده خودم رفتم بدون شوور! و واقعا یکی از بهترین سفرها بود. سه قسمت خیلی به من خوش گذشت. یکی همین دریا رفتنم، یکی رفتن پیش اسب خوب و مهربونی که بو گند نمیداد و غذا دادن بهش، و یکی هم ظهر خوابیدن با دومی رو تخت در سکوت زیر پتو. هر روز ظهر عین خرس میخوابیدم چون شبها کلونازپام مینداختم بالا و صبح ها هشت بیدار میشدیم برا صبحانه و میرفتیم بیرون، برای همین خواب ظهر حال میداد بهم.
توسط نرگس
| دوشنبه ۸ آذر ۱۳۹۵ | 1:8
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو