انقدر حوصلم ترکیده!! با بچه ها خونه ایم و عصر میریم مهمونی و اینا. برای همین اومدم وبلاگ بنویسم بلکه حوصلم باز بشه! بقیه برنامه های گوشی که شفام نداد.
دیروز رفتم آرایشگاه و موهامو تیره تر از قبل کردم.(قبلا آمبره بود و از رنگی مثل عسلی به طلایی میرسید و حالا رنگش شد کاکائویی!) اما فکر نمیکردم انقدر تیره بشه. خب اینو که خودم میخواستم و خوشحالم کرد ولیییی رفتم گفتم سه سانت از سر موهام بزن و مدلش عوض نشه اونم گفت چشممممم سرتوووو بنداز پایییین. پشتشو همونقدر که گفتم زد ولی وقتی تشریف اورد قسمت های کنار و جلو،، عقده های خودشو خالی کرد و دست به قیچی کلی موهامو کوتاه کرد! جوری که وقتی با کش میبندم هم موهای بلند توشه هم کوتاه با اختلاف ارتفاعی چشمگیر و وقتی با کلیپس میبندم دسته دسته مو ازینور و اونور میان روی گوشها! و از این تفاوت در اندازه موهای کنار و پشت کلافه میشم! اصلا میبینمشون خارش میگیرم! بعدم چنان براشینگی کرد که وقتی پاشدم همه گفتن چه قشنگه که تا شب دووم نیوردم و بااینکه موهامو شسته بود دوباره از بی اعصابی رفتم موهامو شستم! اونایی که منو از نزدیک بشناسن یا باهام برن سفر، میدونن که من رو این کله چقدر حساسم و چقدر موهامو میشورم و اگر مدلش رو نخوام ممکنه دیوونه بشم. م هم که کلا طرفدار رنگهای روشنه اولش فقط گفت خوبه و مبارکه و اینا،ولی کم کم رفت و اومد و فکراشو که کرد گفت خیلی خوب کاری کردی و تنوع شد!
حالا از بیحوصلگی خودمون بگم باز. دیشب ساعت دوازده حس میکردم میخوام کله معلق بزنم ازینور خونه به اونور خونه و اولی هم میگفت دلم میخواد تو خیابونا چند ساعت بدوم و داشتیم میترکیدیم! برای همین شبونه با همون لباس خونگیا، چراغ قوه برداشتیم و سه تایی (من،اولی،دومی) رفتیم بیرون! اولش خوب بود ولی بعد خلوت و تاریک بود و منم یکم ترسیدم ولی بروز ندادم چون میدونستم چشم امید بچه ها به منه و اینکه الان دارن راحت حرف میزنن و نور روی زمین و زمان میندازن و نمیترسن به خاطر وجود منه! با سرعت پیاده روی کردیم جوری که همون حالت کله معلق در ما ایجاد شد و سپس به خانه رفتیم. الانم همون حس دیشبو دارم ولی چون گرمه هوا در خانه می مانیم.
دیگه خسته شدم از نوشتن.