reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ | 13:19

اصلا فکر نمیکردم بازم سرما بخورم... باز جعبه دستمال کاغذیو بذارم جلوم، باز سرفه کنم و نفسم بالا نیاد،دارو هم نتونم بخورم.

توسط نرگس | شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ | 0:28
حس میکنم دارم خفه میشم. حس میکنم دارم دیوونه میشم امروز.

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ | 1:13

عصر رفته ام و تمام وبلاگهایی که در وبلاگ دوستان است و تازه نوشته اند، خوانده ام، اگر کامنتی هم داشتم گذاشته ام، حالا چه بیکارم.

نشسته ام روی این مبل و میبینم چقدر رنگش را دوست دارم. وقتی ما اینها را انتخاب کردیم، و بعد برایمان ساختند و اوردند حال من حسابی گرفته شد از رنگشان. ولی حالا با نور کم زرد رنگ میبینم همان است که انتخاب کردم. ولی نمیشود که همیشه این نور کم را داشت. نوری که فقط به درد بعضی مغازه ها (مغازه باید بگم؟) میخورد. تعجب میکنم که توی این نور کم چقدر مخملش برق میزند و چقدر روشن تر شده..... دلم میخواهد مبلهای قدیمی را رد کنم بروند، ولی وقتی میبینم بچه رویش مینشیند و هزار تا خوراکی میخورد و میریزد و حسابی لکه دار میشوند، ترجیح میدهم مبل نه سال پیش را تحمل کنم و مبل دوسال پیش را از لکه ها حفظ کنم. اردیبهشت که بیاید نه سال از عروسی ام میگذرد. چقدر زیاد..!

توسط نرگس | سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ | 8:46
امروز و فردا میشه آخرین صبح های تنهایی من. ولی نمیدونم چطوری ازش استفاده کنم!

توسط نرگس | دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ | 9:48
چه رعد و برق هایی شد! کاش بچه مو نفرستاده بودم مهدکودک و برای خودم نگهش داشته بودم!!

فروردین که تموم بشه دیگه قرار نیست بره مهد. هم من سختمه هم خیلی شک داشتیم بره یا نه و استخاره کردیم و بد اومد. و دیگه مطمئن شدم که نفرستمش. در واقع تا اخر این هفته میره. صبح ها خیلی بد بیدار میشه با اینکه شب زود میخوابه ولی کلا بچه ایه که عاشق مهدکودکه و جیگر من و م براش کباب شده که قرار نیست بره. واقعا سختمه. هم صبحها هم ظهرها که باید برم بیارمش. همه فکر میکنن حالا که باردارم راحتترم وقتی بچه نباشه ولی من در همه شرایط راحتترم که بچه جلو چشمم و پیش خودم باشه. حتی گاهی فکر میکنم اون شبی که به خاطر زایمانم قراره بیمارستان باشم چه خوب میشد بچه هم میبود! در این حد.

دیشب که پست پایینو نوشتم وقتی خوابیدم خواب پدربزرگمو دیدم که چند سال پیش فوت کرده. با بنزش اومده بود دنبالم و داشتیم یه جایی میرفتیم. من صندلی عقب نشسته بودم و خورشید روبه رومون داشت غروب میکرد. و من هی پشت سرش و موهای نقره ایشو نگاه میکردم و میگفتم این خواب نیست، واقعیته.

 

توسط نرگس | دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ | 1:24

همش انگار به جای زندگی کردن دارم زندگیمو به یاد میارم. دوست ندارم این حالتو. انگار مُردم و دارم فیلم خودمو میبینم. دفعه اولم نیست اینجوری شدم. یحتمل دارم افسرده یا افسرده تر میشم.

ناراحت نیستم، اصلا. ولی حالت عادی ندارم. همین.

توسط نرگس | جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ | 23:27
بچه: مامان مامان! یه امام خمینی جلوی اون ماشین وایساده!

بعد من نمیدونستم برای اصلاح حرفش چی بگم! به فردی که دارای عبا و عمامه است چی بگم که بچه بگه. درنتیجه فقط خندیدم.

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ | 10:38

وای چقدر داغونم.دیشب بعد دو هفته رفتیم خونه ی مامی اینا. از اعصاب خراب تا ساعت دو و نیم شب فقط داشتم اشک میریختم و صبح زودم با کلی خشم بیدار شدم. من نمیدونم باید رابطمون ازینم کمتر بشه؟  ماهی یه بارم که برم برخورد مامان همونه تیکه انداختنای بابا به م همونه. اذیت شدنای ما همونه. بدم میاد از هرچی علم و سواد و فرهنگ و سیاست و کوفته. هیچ افتخاری ندارد برام وقتی بابام استاد دانشگاست ولی رفتارش با شوهرم از یه ادم عامی هم بدتره.

دلم برای همه شون هم میسوزه. برای مامان میسوزه. برای بابا میسوزه. برای برادر بیست و یک ساله م که پر از تنفر و عقده شده میسوزه. برای خواهرم میسوزه. برای م میسوزه. برای خودم میسوزه. برای بچه میسوزه. برای بچه ی بعدی هم که هنوز به دنیا نیومده داره ازین ماجراها صدمه میخوره میسوزه.

خسته شدم ازین وضع. خسته شدم که هیچ حمایتی دریافت نمیکنم و برعکس باید اذیت هم بشم. من دلم میخواد از سمت خانوادم حمایت بشم. دیگه کسیو ندارم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ | 8:15

هوای امروز منو یاد وقتی انداخت که میرفتم مدرسه و امتحان داشتم و افسوس میخوردم که باید تو مدرسه زندانی باشم و ازین هوا لذت نبرم. ولی حالا ازون روزای گند خبری نیست. تنهام. روی تختم نشستم و پنجره بازه. صدای پرنده ها و ماشینهارو میشنوم. و حرکات بچه رو حس میکنم.

توسط نرگس | سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ | 8:44

به به! دو هفته رژیم داده دکتر بهم. از بس که قندم بالا بوده. حالا شیرینی و قند و غذاهای نشاسته دار نباید بخورم وگرنه اگه دو هفته دیگه که آزمایش دارم ببینیم قند پایین نیومده باید انسولین بزنم. تو یخچالمون هم پره از بستنی های رنگارنگ. و کلا کلی چیزای خوشمزه ی بد داریم. نمیدونم چرا تعجب نمیکنم ازین وضع. باید ناراحت باشم یا یکم نگران که نکنه انسولینی بشم و اینا ولی نیستم. دیروز سخت نبود. امیدوارم سخت هم نشه این نخوردن شیرینی. چون من ازون بارداریی نیستم که چیزای ترش بخوام. من فقط چیزای شیرین دوست دارم. مثل قبلا. میدونم میتونم تحمل کنم. به خاطر بچه.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .