reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۴ | 23:54
رفتم ببینم اولی تب داره یا نه و دستمو گذاشتم رو پیشونیش.

یاد مامانم افتادم که شبهایی که مریض بودم دستشو میذاشت رو پیشونیم و چند ثانیه از خواب میپریدم و لجم میگرفت تو دلم و باز خوابم میبرد.

بعد حسابی دلم گرفت.

توسط نرگس | شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۴ | 7:23

پنج شنبه يه چيزي كشف كردم. چقدر رانندگي در ساعت پنج عصر يك روز پاييزي ميتونه لذت بخش باشه! به طوري كه بايد هي ازين لذت كم كني تا حواست پرت نشه. هواي ابري، گاهي صداي افتادن يكي دو قطره بارون روي پنجره، چراغ قرمز ها،گل فروشها، درخت هاي دو طرف خيابون كه زرد شدن.. مدتها بود انقدر از ديدن اطرافم به وجد نيومده بودم. ولي همه اينا هميشه بوده و چيزي كه نبوده اينه كه من تنها بودم و بچه ها در خانه انتظارمو ميكشيدن. وقتي دومي درو برام باز كرد و اون قد كوتاه و بليز بافت طوسي روشنش رو ديدم كه با لبخند ميگفت سلام  مامان، حسابي فشارش دادم و بوسيدمش.

توسط نرگس | شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ | 1:6

الان که تاریخ نوشتمو دیدم فهمیدم کمتر از دو هفته وقت دارم برای خریدن کادوی تولد خواهرم. هیچ ایده ای هم ندارم که برم و زودتر بخرم. الان هم نمیتونم فکر کنم چون شب قبل فقط شش ساعت خوابیدم و امروز ساعتها راه رفتم و برای بچه ها لباس خریدیم و دیگه بعد ازون وقت نکردم استراحت کنم. کمی هم سردرد دارم چون نیم ساعت پیش اخرین قسمت سریالو دیدم و اشک چکوندم  (کلا این سریال اشک منو زیاد دراورد). و چون به گریه عادت ندارم هر وقت گریه کنم سرم درد میگیره...

این نوشته سه تا چون داره که چون خوابم میاد نمیدونم چه جوری اصلاحش کنم.

توسط نرگس | شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ | 0:53

امروز یه پسره رو دیدم خیلی خوشگل بود و خوش لباس. تا بره یکم نگاهش کردم. چقدرم حوصله شو نداشتم! ولی تو ذهنم گفتم چه جوری میشه مثلا برم طرفش ... و این به ذهنم اومد: که من مثلا برم بگم خواهر فلان کارگردان معروفم و به هنرپیشگی علاقه داره یا نه! انقدر احمقانه بود فکرم که الان دارم با خنده مینویسم!!! تو عمرم این فکر به ذهنم نیومده بوده. ولی اصلا حوصله نداشتم. مثل سیر بودن و دیدن غذا! الان که بررسی میکنم میبینم مدتیه کسی فکر و ذهن  منو به خودش جلب/جذب/ نمیدونم چی، نکرده. حالا میگم نکنه چون چهار ماه و نیم دیگه سی سالم میشه اینجوریه!

توسط نرگس | دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴ | 23:38

 با اینکه یک پدر و مادر مشترک داریم و میدونم چی میگه ولی نمیتونم مث اون به خودم اجازه بدم انقدر طلبکار و پرتوقع باشم. حالا من موندم چه جوری به بابا و مامان این خبرو بدم که یه جواز کسب و پنجاه میلیون برای آقا آماده کنید وگرنه چند ماه دیگه میره سوریه. هر کی این نوشته رو میخونه یه چیزی بگه یه راهنمایی ای چیزی. وقت از مشاور هم گرفتم هنوز بهم جواب ندادن کی باید برم چون اون دکتری که میخوام برم تازه از آلمان اومده و وقتهاش هنوز مشخص نیست! دیروز اومده خونه مون سر بزنه کلی ازین حرفا زدیم. بعد میگه یه کاپشن دیدم اینجور بود اونجور بود خوشم اومد، میگم چرا نخریدی میگه برای چی بخرم؟ منکه چند ماه دیگه میرم بدون اینکه به مامان و بابا بگم! واقعا انقدر هرکی هر کی شده؟ که هر جوونی خواست پاشه بره سوریه. بهش میگم این زندگی میشه؟ میگه مگه الان دارم زندگی میکنم! اه اه لعنت! تو خانواده هم فقط با من آشتیه. این وسط از خواهرمم نمیتونم کمک بخوام چون اونا به هم حتی سلام هم نمیکنن و از هم بدشون میاد ظاهرا. این وسط خودمم هزار و یک مشکل در رابطه با بچه هام دارم. حالا چه جوری به اونا بگم که قبول کنن واقعا برام سواله. نظر اینو که نتونستم عوض کنم!!!

توسط نرگس | یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴ | 1:57

و وقتی اون سایت فیل تر شد، و بعد درست شد، همه آیدی هامون حذف شد، پروفایل ها نابود شد و دیگه کسی حال نکرد بیاد ثبت نام، اون زمان من فهمیدم که "حواریون" برای همیشه گم شد. و خیلی از دوستهای دیگر که هیچ کدوم به اندازه "حواریون" ِ بداخلاق و پاچه گیر برای من ارزشمند نبودند. چقدر از دیدن  لایک "حواریون" برای شعر مصدق و دو خط پایینش که برای "حواریون" نوشته بودم، خوشحال شدم.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .