reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ | 2:18

امروز برای من یک روز خاص شد به خاطر کابوسی که دیدم . خواب دیدم که پسر اولم مرد ولی یادم نیست دلیلشو و این خواب خیلی کشدار و طولانی بود. جاش خالی بود توی خونه و توی مدرسه و من خیلی ناراحت بودم. بعد ولی در قسمت بعدی خواب من زنده بود. شب بود و من و م و دوتا بچه ها توی پیاده رو داشتیم میرفتیم که به یک فروشگاه پتو فروشی رسیدیم و من خواستم برای بچه ها پتو بخرم. دومی توی خواب هی از ما فاصله میگرفت و باز میوردیمش پیش خودمون. بعد یک دفعه من سرگرم خرید شدم که برگشتم دیدم نیست دویدم به سمت خیابون که دیدم دو ماشین تصادف کردن و رفتم جلو و دیدم بچه پریده وسط خیابون و ماشین بهش زده و مرده و برای همین تصادف هم شده. آدم باید خیلی بیرحم باشه که بتونه این کابوسو بنویسه ولی من باید بنویسمش. بعد دستمو گذاشتم روی گردن بچه و دیدم نبضش نمیزنه و بغلش کردم و گریه میکردم و اسمشو صدا میزدم و میگفتم تو چقدر خوب بودی وقتی که میخندیدی. بعد راننده ای که زده بود رو دیدم که سوار ماشینش شد و رفت و من بچه به بغل وسط خیابون هنوز نشسته بودم و مثل وقتی که چراغ سبز میشه یک دفعه ماشین های زیادی اومدند و چراغ و بوق میزدند که من کنار برم و من دستمو بالا برده بودم تا ماشین ها بایستند و به ما نزنند ولی نمی ایستادند، یک ماشین با سرعت جلو و به طرف ما می اومد که از خواب پریدم. بعد دیگه خوابم نبرد و کلی غصه خوردم. امروز خوب بچه هارو نگاه کردم و حسابی بهشون محبت کردم(لوسشون نکردم) و کمی به رفتارهام فکر کردم. امروز واقعا احساس آرامش کردم هرچند که خیلی ناراحت هم بودم.

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۵ | 2:1

تو این سریال شهرزاد، من تا الان که پونزده قسمت دیدم از شیرین بیشتر خوشم اومده تا شهرزاد! وقتی همه ملت کل سریالو دیدن و از بحثش اومدن بیرون، من تازه شروع کردم به دیدن. کلا حال و حوصله اینو ندارم که معطل یه قسمت باشم اونم یک هفته بعد بدوم برم بخرمش! خیلی خانمانه و شایدم تنبلانه و شایدم بی تفاوتانه صبر کردم تا الان که هر وقت بخوام میشینم یه قسمت میبینم. یه چیز دیگه: خب نمیخواستم بنویسم ولی حالا که هر چی خواستم نوشتم اینم میگم که تو دلم نمونه(نماند). بعضی وقتا این شیرین و حرف زدن بد و مغرورانه شو که میبینم یاد خودم میفتم، ای بابا! من کی انقدر بد شدم؟!

توسط نرگس | دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ | 1:19
 

یادم باشه جمعه هفت خرداد، "اولی" برای اولین بار نمایش اجرا کرد اونم جلوی صد و بیست/سی نفر. توی جشن باسوادی مدرسه. و یادم باشه امروز نه خرداد برای اولین بار رفت توی سوپر و دو تا آب معدنی خرید به تنهایی. بعد کلی ذوق کرد و به خودش بالید! در واقع اگر مادران گروهی که بچه هاشون همسن بچه من هستن نمیگفتن بچه هاشون میرن خرید به تنهایی، من هیچوقت به این فکر نمی افتادم که در هفت سالگی هم میشه به تنهایی رفت خرید! یادمه برادرم پنج شش ساله بود میفرستادیمش برامون بستنی و پفک بخره. حالا که بزرگ شدم و دو تا پسر دارم، خوشحالم که بچه هام خواهرانی مثل من و خواهرم ندارند. خواهر خیلی خوبه و خیلی به درد میخوره در دوران بزرگسالی، ولی میتونه گند بزنه به دوران کودکیت! و من اینو نفهمیدم تا وقتی خودم پسردار شدم، اینکه چقدر من بد بودم. من هیچوقت خواهر دلسوز و مهربون و همدلی نبودم و فقط به کلیه ی اعضای خانواده به چشم افرادی مخل اسایشم نگاه میکردم و مخصوصا این برادر کوچیکه.. که شش سالی هم از من کوچکتر بود و با من هم اتاقی. نمیدونم چرا الان اومدم یه چیز دیگه بنویسم و دارم اینارو مینویسم. میخواستم بگم من از سنین کم به اولی میگفتم خجالت بده، کسی از خجالت به جایی نرسیده. وقتی دیدم بچم نقش نسبتا طولانی خودشو روی سن و جلوی این همه ادم اجرا کرد خوشحال شدم که تونستم اینو بهش منتقل کنم.میدونم هرسنی خصوصیات خاص خودشو داره و ممکنه در دوره های بعد اون خجالتی بشه ولی من دست از تلاش خودم برنمیدارم تا وقتی که در کنارش هستم.

توسط نرگس | پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۵ | 2:48

توی سی سالگی به دو نفر غبطه خوردم. هی میخوام اسمشو بذارم حسودی،  ولی حسود بودن یه جورایی مساوی هست با بدخواه بودن ولی من دوست داشتم جای اینا باشم. خیلی هم یهویی این اتفاق افتاد. یکی ملکه انگلیس!!!!! همون که الان پیر شده نه کیت. یکی هم bella hadid که تو اینستا فالو کردمش، البته به نظرم خوشگل نیست، فقط حس میکنم زندگیش جالبه.

کاش ساعت دوازده یا حداقل یک بود. چقدر دیر شده برای خوابیدن.ولی اینم بنویسم برم.

من تو اینستا اصلا نتونستم مثل بلاگفا راحت باشم. چون از وقتی که ریختم، ز گفت ادرس بده لایک کن فلان.. هـ گفت بیا عکسامو ببین فالو کن.. بعدم به خاطر چند تا فامیل که نیان یه وقت صفحه رو قفل کردم، هر وقت خواستم عکسی بذارم گفتم حالا این اینجوره اونجوره.. نمیدونم چیه.. کوفت زهرماره.. چند نفری که اینجارو میخونن هم هستند که دوست داشتم عکسای کوفت و زهرمار رو ببینند ولی متاسفانه اونا هم نشد ببینند. و بعد اخرین نفری که منو فالو کرد اخیرا به کلی نطق منو کور کرد و من نتونستم بهش نه بگم.

دلم میسوزه برای این بد بودن خودم. برای اینکه اون قسمت تیره و تاریک خودمو که اتفاقا لال هم هست باید بندازم تو اتاقی که قفل نداره و هر لحظه میخواد با قدرت بیاد بیرون و من باید دستگیره به دست درو محکم نگه دارم که نپره بیرون و بیچاره فقط زور میزنه بدون اینکه بتونه داد بزنه.

توسط نرگس | سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ | 23:2

امروز آخرین روز کلاس اول ِ اولی بود. چند وقت بود ازینکه کلاس اولش تموم میشه غصه دار بودم تا امروز که واقعا تموم شد. حیف. چه روزهای خوبی بود  وقتی حرف تازه ای یاد میگرفت. خودشم ناراحت بود. از عصر شروع کرد به اذیت کردن و سر به سر دومی گذاشتن و حتی زدنش! م هم خیلی دیر اومد و وقتی اومد، اولی بدون شام رفت رو مبل خوابید! با حس اعتراض به وضعیت موجود. خودش گفته بود شام زرشک پلو بامرغ درست کنم ولی نخورد. پارسال هم روز آخر پیش دبستانی بغض داشت وقتی رفتیم مدرسه و کیف های بچه ها و کارهاشونو رو میز چیده بودند همراه با یک عکس یادگاری رو میزاشون.. اینجور احساسات رو فقط من که مادرش هستم میبینم و درک میکنم چون با هر حالت صورت و چشم و دستش آشنام. 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .