reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ | 15:46

"وی" نسبت به خواندن مطالب مفید و خوردن سبزیجات بی توجه شده بود و لباسهای کانال  Loxe london و قیمت های نجومی اش را نگاه میکرد و چی پلت سرکه نمکی میخورد. گاهی برمیخواست و لباس روی بند رخت پهن میکرد و باز ماشین لباسشویی روشن میکرد. "وی" احساس میکرد پاییز در راه است!

توسط نرگس | دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ | 13:3

کلی کار میکنم و راه میرم بعد که میام میشینم پای موبایل، میبینم این برنامه S health برام نوشته be more active ! انقدر حرص میخورم از دستش. آخه تو چی میدونی بچه جون؟ فکر کردی من همه جای خونه موبایل به دستم؟ 

توسط نرگس | دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ | 0:2

1.یعنی چی که بعد دو روز اومدم بلاگفا و وارد قسمت نوشته جدید شدم بعد میبینم نوشته ی دو روز پیش که نمیخواستم ثبت کنم و فقط خروج زدم هنوز همونجاست!؟!

2.همین امشب کشف کردم که توانایی عجیبی پیدا کردم در چپندرقیچی خوانی! تازه انقدرم فکر میکنم تا معنای اون جمله رو پیدا کنم! و بعد میبینم یک چیز دیگه ای خوندم به کل! 

3.چرا انقدر این چند روز سر چیزای الکی عصبانی شدم و داد زدم؟ همون موقع هم حقو به خودم میدم و الانم راستش ناراحت نیستم زیاد، بیشتر متعجبم که این من بودم؟؟ جنون آنی که میگن همینه ها! ولی مال من خفیفتر بوده. 

4. بستنی یخی پرتقالی پالپ دار دومینو(بله تبلیغ میکنم چون واقعا متفاوته) کنارم گذاشتم که ده دقیقه بعد بخورم. اینجوری که شل و ول میشه باید تند بخورمو بیشتر دوست دارم! حالا من کسی هستم که عاشق یخ جویدنم ولی نوبت بستنی یخی که میشه دوست دارم یخش کمتر باشه!

توسط نرگس | شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶ | 13:32

انقدر حوصلم ترکیده!! با بچه ها خونه ایم و عصر میریم مهمونی و اینا. برای همین اومدم وبلاگ بنویسم بلکه حوصلم باز بشه! بقیه برنامه های گوشی که شفام نداد.

دیروز رفتم آرایشگاه و موهامو تیره تر از قبل کردم.(قبلا آمبره بود و از رنگی مثل عسلی به طلایی میرسید و حالا رنگش شد کاکائویی!) اما فکر نمیکردم انقدر تیره بشه. خب اینو که خودم میخواستم و خوشحالم کرد ولیییی رفتم گفتم سه سانت از سر موهام بزن و مدلش عوض نشه اونم گفت چشممممم سرتوووو بنداز پایییین. پشتشو همونقدر که گفتم زد ولی وقتی تشریف اورد قسمت های کنار و جلو،، عقده های خودشو خالی کرد و دست به قیچی کلی موهامو کوتاه کرد! جوری که وقتی با کش میبندم هم موهای بلند توشه هم کوتاه با اختلاف ارتفاعی چشمگیر و وقتی با کلیپس میبندم دسته دسته مو ازینور و اونور میان روی گوشها! و از این تفاوت در اندازه موهای کنار و پشت کلافه میشم! اصلا میبینمشون خارش میگیرم! بعدم چنان براشینگی کرد که وقتی پاشدم همه گفتن چه قشنگه که تا شب دووم نیوردم و بااینکه موهامو شسته بود دوباره از بی اعصابی رفتم موهامو شستم! اونایی که منو از نزدیک بشناسن یا باهام برن سفر، میدونن که من رو این کله چقدر حساسم و چقدر موهامو میشورم و اگر مدلش رو نخوام ممکنه دیوونه بشم. م هم که کلا طرفدار رنگهای روشنه اولش فقط گفت خوبه و مبارکه و اینا،ولی کم کم رفت و اومد و فکراشو که کرد گفت خیلی خوب کاری کردی و تنوع شد! 

حالا از بیحوصلگی خودمون بگم باز. دیشب ساعت دوازده حس میکردم میخوام کله معلق بزنم ازینور خونه به اونور خونه و اولی هم میگفت دلم میخواد تو خیابونا چند ساعت بدوم و داشتیم میترکیدیم! برای همین شبونه با همون لباس خونگیا، چراغ قوه برداشتیم و سه تایی (من،اولی،دومی) رفتیم بیرون! اولش خوب بود ولی بعد خلوت و تاریک بود و منم یکم ترسیدم ولی بروز ندادم چون میدونستم چشم امید بچه ها به منه و اینکه الان دارن راحت حرف میزنن و نور روی زمین و زمان میندازن و نمیترسن به خاطر  وجود منه! با سرعت پیاده روی کردیم جوری که همون حالت کله معلق در ما ایجاد شد و سپس به خانه رفتیم. الانم همون حس دیشبو دارم ولی چون گرمه هوا در خانه می مانیم. 

دیگه خسته شدم از نوشتن.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ | 3:14

کل چهاردهم های شهریورها من به این فکر میکنم که آیا علی منتظر تبریک من هست یا نه. حالا هم که چند ساعتی است شده پانزدهم، پس بیخیال!

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ | 3:9

بعد از گذراندن یک شب در اس پی ناس پا لا س و خوردننننن به معنای واقعی، و یک ظهر و عصر در خانه مادربزرگی که اگر چیزهایی که می آورد نخوریم ناراحت میشود، و یک عدد تولد باز درشب، میتوانم بگویم از خوردن بیزارم و هیچ آرزوی معدوی ای ندارم! 

پ.ن۱: بدون استیکرهای تلگرام نوشته های من چیزی کم دارند! 

پ.ن۲: مثلا اسم هتلو اونجورکی نوشتم که کسی سرچ نکنه به وبلاگ محقر من بیاد.

پ.ن۳: کلمه ی معدوی رو از همون جایی اوردم که دنیوی و اخروی و معنوی اومدن.

توسط نرگس | سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ | 18:3
گاهی احساساتم به یک مو بند بود

موهایی مثل موهای خودم

بلند و نازک و روشن!

توسط نرگس | یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ | 2:53
این مرض گزش لب با دندان در شب، درمانی دارد؟ 

توسط نرگس | یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ | 2:52

چند سال پیش با آدم افسرده ای که قرص های عجیبی هم میخورد سوار هواپیما بودیم و کل آن یک ساعت و نیم حالش بد بود و دوتا مهماندار بالای سرش و بعد هم اورژانس. امروز کاملا درکش کردم. حالا من آنقدرها دیوانه و افسرده نیستم هنوز. ولی به محض انجام کارهای عادی پرواز و هنگام بلند شدن حال به شدت بدی داشتم و فوق العاده افسرده بودم، و اشکهایم از چشمهانم میچکید! (انقدر که من این مدت چشمهامو با دستمال فشار دادم یا شبها با اشک خوابیدم فکر کنم یک بلایی در ظاهرشون اومده که من حوصله ندارم در آینه بررسی کنم فقط به شدت خارش دارند). اولی در سمت راستم بود که فورا گفت چی شده و گفتم سردرد دارم(اتفاقا سردرد یک ذره هم نداشتم و سرم خیلی سبک بود) و دومی در سمت چپم که اصلا متوجه نبود! م یک ردیف جلوتر بود و برگشت منو دید و گفت چی شده که پروپرانول را در دستم نشان دادم و گفتم چون هنوز نخوردم تپش قلب دارم!!! و ماست مالی کردم. در این جور وقتها اگر کسی حالم را بپرسد ممکن است بزنمش یا اگر نتوانم ممکن است سرش داد بزنم برای همین قد خودم را کمی کوتاه کردم و در پشت صندلی پنهان شدم! و کمی به مصائب روز گذشته ام فکر کردم و با دستمال اشکهارا بیشتر فشار دادم داخل و کمی بر خودم مسلط شدم. دلم میخواست چیزی روی صورتم بیندازم و گریه و زاری کنم.

کلا جدای از ماجراهای این مدت، چهار حس قوی در مورد خودم دارم: ۱.از خودم متنفرم ۲.برای خودم دل میسوزانم. ۳.ترجیح میدهم بمیرم. ۴.سعی میکنم تغییر کنم.

پ.ن. از کسانی که این را میخوانند میخواهم سوالی از من نکنند وگرنه مجبورم یک فایل صوتی فریاد دلخراش همراه با فحش ملایم برایشان بفرستم.

توسط نرگس | شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶ | 1:16

دومی، کمی مثل من است. صبح ها که بیدار میشویم، من بدون حرف میروم سراغ موبایلم و او میرود سراغ اسباب بازی ها و بعد از نیم ساعت،سه ربع ، تلویزیون روشن میشود و صبحانه میخوریم. این برای روزهایی است که اولی نیست. اولی مثل ما نیست. تا چشم باز میکند حرف میزند، میرود می آید، سوال میکند، برنامه روز تا شب را که اکثرا نامشخص است میپرسد، سربه سر میگذارد، حتی گاهی اذیت و لجبازی میکند، چون روزش را با کلام آغاز میکند. از وقتی کلاس های صبحش تمام شده، هر صبح در خانه تنش بود تا اینکه امروز وضعیت را برایش توضیح دادم که ما باید صبح سرمان به کار خودمان باشد تا حال خوبی پیدا کنیم. و واضح گفتم که چکار کند... حالا نمیدانم میتواند یا نه. دوست دارم شهریورمان آرام و بی دعوا باشد. و اصلا منتظر پاییز نیستم. دلم میخواهد به اول تیر برگردم.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .