یه کاری که امروز کردم و تصمیم گرفتم ازین به بعد بکنم، اینه که نذاشتم دیگران با حرفاشون منو غافلگیر بکنن.
زمان غافلگیری اونا و کم کم زمان انتقام گرفتن از تک تک شون هم فرا میرسه مگه اینکه ببخشمشون.
کم کم تبدیل به یه سگ پاچه گیر نامرئی میشم.
یه کاری که امروز کردم و تصمیم گرفتم ازین به بعد بکنم، اینه که نذاشتم دیگران با حرفاشون منو غافلگیر بکنن.
زمان غافلگیری اونا و کم کم زمان انتقام گرفتن از تک تک شون هم فرا میرسه مگه اینکه ببخشمشون.
کم کم تبدیل به یه سگ پاچه گیر نامرئی میشم.
از اضطراب خوابم نمیبره. هی خودمو گول زدم که نه اضطراب نیست و اینا. بعدشم با موبایلم رفتم رادیو رو گرفتم و از قضا این رادیو سلامت بود. ازین برنامه های روانپزشکیانه. واقعا باید یه دکتر حسابی برم. مشکل من اینه که اولش میرم دکتر ولی بعد دو جلسه از دکتره متنفر میشم به طوری که توانایی نابود کردنشونو دارم. در نتیجه به حرف دکتر گوش نمیکنم و باز میرم کار خودمو میکنم. هشت سال پیش یه دکتره گفت این افسردگی داره. این همون خودمم. بعد، دو سال بعد عروسی یه دکتر دیگه گفت افسردگی داری و اینا. که اوجش همون موقعها بود که در نتیجه ما به گرفتن دوست پسرای متعدد روی آوردیم. ما همون خودمم. اینارو دارم برای خودم مینویسم چون الان نشستم این نتیجه گیری هارو کردم. باز دوباره بعدش یه دکتر دیگه. باز دوباره پارسال یه دکتر دیگه گفت اضطراب و افسردگی و همه جور دردی دارم. این وسطام یادم نیست که چیزی بود یا نه. یکی هم همین مامانم که منو کشت از بس گفت برو دکتر و باز خسته شد. یکیش هم همین دکتری که خودم باشم تشخیص دادم. که اگه ولم کنن یه داروخانه بهم بدن هر روز برای خودم یه داروی جدید تجویز میکنم. یه مدت قرص خواب. یه مدت نوشداروی خرید. یه مدت پیاده روی که این از همه بهتر بود تا اینکه هوا گرم شد. یه مدت که الان توش به سر میبرم نروکسین خوردن که اصلا دکی توی رادیو به کل این داروهای مثل نروکسین رو رد کرد. و منم حس میکنم ماه اول که میخوردم خوب بودم و بعد افتضاح شدم. اما قطعش نمیکنم. دیشب چهار ساعت خوابیدم کل امروز برنامه های سنگین داشتم و روزه بودم و همش در حال اینور اونور رفتن و حالا که همه رو خوابوندم که خودمم بخوابم میبینم نمیتونم. این علی هم یکدفعه شروع کرد به حرفای عجیب غریب زدن در مورد فراموشی و اینا که خودم بدتر ازون پایه بودم برای گفتنش. یه جورایی کلا تو فکر قطع رابطه به طور کلی هستم ولی همت میخواد. بهش هم گفتم که برام غریبه شده و اینا. آخه ما برداشتیم یه دونه ازین قول های وحشتناک که فقط تو فیلما هست به هم دادیم و بعد یه جورایی پای اون موندن برامون مشکلساز شد هیچکس هم قدم برنداشت بزنه زیر قولش! امروز وراج ترین ادم توی یک سال و نیم گذشته ی خودم بودم و حالا دیدم وراجی یه جورایی نه تنها منو خالی نکرده بلکه میلم به وراجی بیشتر شده.
امروز یکی از بدترین روزام بود از جهت اخلاق. بداخلاق بد اخلاق بد اخلاق. تلخ. سادیسمی. روانی. دیوانه. خر. نفهم. خشن. هار.
اوجش امروز بود. یه هفته است که باز اینجوری شدم. میدونم باز خوب میشم و شروع میکنم گندهایی که زدمو یکی یکی درست کردن و افسوس خوردن و فکر خواهم کرد دیگه درست شدم آدم شدم ولی باز حالم بد میشه. بد میشه و هی بدتر میشه. و باز خوب میشه.
اینجور وقتا که رگ سادیسمم گل میکنه دلم میخواد تمام نیروشو برگردونم به سمت خودم.
و بازم اینجور وقتا دلم به حال بچه میسوزه. سعی میکنم کمتر حرف بزنم و بیشتر خودمو ول بدم رو کاناپه. از م بیشتر میخوام که کارای بچه رو بکنه. یه درصد هم کمک کنه برام ارزش داره. چون کلا از اون مردایی نیست که کمک کنه.
دیگه حوصله ندارم اینو ببرم طبق معمول یه پست دیگه رمز دارش کنم. دلم تیری.کاف.سین میخواد. ولی نه با م. که یعنی هیچی. یعنی زر نزن.
آش خوب آشیه که وقتی از تو یخچال درش بیاری و سرد بخوریش بازم خوشمزه باشه مثل این آش که ما امشب خوردیم و من الان آخرشو خوردم.
دیشب که داشتم مدل لباسارو میدیدم با خودم فکر میکردم که مثل سگ که تو بارون دنبال سرپناه میگرده دارم دنبال مدل لباس میگردم! برای عروسی خواهرم! نمیدونم چرا همچین حسی برام داشت. حدود دو سه هزار تا مدل دیدم، کسی که قراره لباسمو بدوزه سی دی یا همون دی وی دی شو بهم داد و بالاخره با خودم به توافق رسیدم. .فعلا که به نظر خودم خوشگله. تا ببینم چی میشه..
تا یه ربع پیش تب و لرز داشتم. به موقع فهمیدم و زود رفتم استامینوفن خوردم. همه امشب میگفتن چقدر رنگت پریده. زیاد هم تعجب نکردم وقتی شروع کردم به لرزیدن. با کولر خاموش رفته بودم زیر پتو میلرزیدم. یه چیز دیگه هم گفتن فوامیل. اینکه چقدر لباسام قشنگه و بهم میاد. ذوق کردم. خودم میدونستم لباسم قشنگه. خوشحالم. یه چیزبرگر خوردم الان. م برام خرید چون دیگه حالم از هر چی غذای برنجیه به هم میخوره. زود خوردم. شاید برم بخوابم. خوابم میاد. البته نمازم میپره ولی سختمه بیدار باشم. هر شب همینو میگم و باز بیدار می مونم. اگه ماه رمضون نبود میخوابیدم. چه بچه ی بدی.
خیلی هم جالب نیست. اینکه شب تا سحر بیدار باشم. یه جورایی مجبورم بیدار باشم. چون اگه بخوابم دیگه نمیتونم دو سه ساعت بعدش بیدار بشم. انگیزه ای هم نیست. باید تو تنهایی سحری بخورم. هیچوقت فکر نمیکردم ماه رمضون که بیاد مجبور بشم سحرها تنها باشم. به خونه هایی فکر میکنم که بچه هاشون بزرگ شدن و پدر و مادر و بچه ها سحر بیدار میشن. به قبل از ازدواجم فکر میکنم که با چه سختی بیدار میشدیم ولی بعدش خوش اخلاق و خندون میشدیم و چرت و پرت میگفتیم و بعدش که میرفتیم بخوابیم چه سریع خوابمون میبرد. سحرهای با صفا. حالا من فکرامو کردمو دیدم یه جورایی هم خوبه. همیشه آدم بعد از ناله کردنش میفهمه اوضاع اونقدرا هم بد نیست. فقط یکم دلگیره. میام اینجا نت و نمیذارم شبام خلوت باشه. گاهی میچتم، گاهی وبلاگ میخونم، و خلاصه برای خودم زندگی درست میکنم. دلخوشی درست میکنم. ور میزنم و ورای دیگرانو هم میشنوم. خیلی حوصله ی حرفای درست حسابی ندارم فعلا. یه جوریه سرم. یه درد خفیف. شاید چون برنامه ی خواب و خوراک و زندگیم به هم ریخته. حس میکنم بعد از مدتها حوصله ی علی رو هم ندارم. جوابشو ندادم. تو اس ام اسش نوشته کجایی؟ جوابشو ندادم. مثلا باید مینوشتم توی سایه. یا مثلا میگفتم توی خستگی خودم. ازین مدلا! . حس میکنم خوب نفس نمیکشم. توی یه دنیای دیگم. خسته ام. نمیدونم چمه.
چه ازین شعره خوشم اومد، لبخند نشوند روی لبام با اینکه خودم همچین چیزی نمیخوام:
دسـتِ مـرا گـرفـتـهای، بـا زور میبـری بــهــشــت؟ بـخـشیـدهام بـهـشـت بـه تـو، با آن حوریـانِ زشـت مــن آتـــشـــم، خـــانـــهی مــن چـــاهِ دوزخ اســـت جایی کنار ِ«نیـچه» و «صادق هدایت» و «بـرشت»!
امروز با این خواهر ِ م و شوهرش داشتیم میرفتیم یه جایی. این شوهره ازوناست که میچسبه و زنه ازونا که بدش میاد از چسبیدن شوهره. کلا از شوهره بدش میاد. ما سه تا عقب نشسته بودیم. و شوهره هی میخواست دستشو بندازه پشت گردن خواهر ِ م و اون یه مین بعد دستشو رد میکرد، یا دستشو میگرفت و انگشتاشو گره میزد به انگشتای زنش و با شست دستش دست اونو نوازش میکرد بعد این یهو دستشو میکشید بیرون. من تو دلم میگفتم ای خاک بر سرت.. و مثل این دخترای ترشیده با حسرت دلم میخواست یکی پیش من باشه و این کارو بکنه. این کار محبت آمیز خیلی خیلی کوچیکی که من ازش محرومم. از طرف م محروم شدم. نه خودش ذوق این کارارو داره نه من میتونم با فرد دیگه ای این چیزارو داشته باشم، ازدواجم منجر شده به محرومیتم.
باید جای اینجا نشستن با موهای خیس پاشم یه کاری کنم. کلی کار دارم. اول از همه موهامو سه شوآر بکشم که مریض نشم زیر کولر.
تو رادیو یه روان شناسه میگفت اعتیاد به تخیل از اعتیاد به مواد مخدر بدتره. حالا از نظر عقلی آدم فکر کنه میبینه بدتر نیست ولی خیلی بده. مثلا من امروز کلی وقت صرف اعتیاد به تخیلم کردم. شاید بعد از چند روز اینکارو کردم. البته الان خیلی بهتر شدم. چون یکی هست که همش یا آب میخواد یا دون میخواد یا جیش داره یا حوصلش سریده یا بازیش گرفته یا صورت قشنگشو با چشمای سیاهش میاره جلوی صورتمو میگه: چی شده ناراحتی مامان؟