reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ | 23:51

رو مبل توی هال نشستم و دو تا چمدون با دهن باز اونجا افتادن. پر از لباس. فردا صبح میخوایم ایشالا بریم مسافرت. از صبح دارم اینور اونور میرم و کار میکنم و وسایل جمع میکنم. الان خسته ام. کارام تموم شده و تازه از حموم اومدم و لباسامو پوشیدم. دلم میخواد یکم پازل بازی کنم تا ذهنم اروم بشه ولی از مدت خوابم کم میشه. الانم برم بخوابم از اضطراب خوابم نمیبره. تازه گرسنه ام هم شده. سه ساعت پیش شام خوردیم. دلم بستنی میخواد که نداریم. کاش کسی بود که میشد دو کلمه باهاش حرفید. یه آدم دست به نقد و آماده و بیدار! مثل ع*. که دیلیت شد از صفحه روزگار.

*خیلی وقت بود ازش اینجا اسمی نبرده بودم. بیچاره.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲ | 11:32
وقتایی که بچه گریه میکنه.. تا بهش برسم* گریه اش شدیدتر میشه.. بعد بهش شیر میدم.. و اون آزرده و با مژه های خیس شیر میخوره.. با نگاهی رو به پایین و دستی روی یقه ی لباس من.. من این وقتهارو خیلی دوست دارم و چشم ازش برنمیدارم.

 

*مثلا حمومی جایی هستم، اینا!

پ.ن: چقدر جمله بندی این حرفا سخت بود برام!

توسط نرگس | یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۲ | 0:48

من اصلا دوست نداشتم بچه عینکی بشه. تصور دیدن صورتش با عینک یک عالمه غم و غصه رو میریزه توی دلم. از پارسال تا حالا سعی کردم فراموش کنم این موضوعو ولی چیزی نیست که فراموش شدنی باشه. چهارشنبه هفته قبل رفتیم دوباره دکتر ولی یه قطره داد که سه روز بریزیم و فردا قراره باز بریم. چون بچه با اون شماره ای که دکتر تشخیص داده بود باز هم اون "ای" های لعنتی رو خوب نمیدید و دکتر گفت شاید یه شماره پنهان داشته باشه و قطره داد..

چشمهای سیاه و براق مثل مروارید، با اون مژه های بلند و پرپشت قراره پنهان بشن..

توسط نرگس | جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ | 1:1

دوست داشتم یه مدت با کسی رفت و امد نکنم. حتی خانواده خودم و خانواده ی م. کاش میشد. بعد اونوقت شاید بیشتر قدر میدونستم و انقدر زود از حرفا ناراحت نمیشدم.

توسط نرگس | سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲ | 22:42

روز اول مهر که اولی رفت مهد، اصلا شبیه اول مهر نبود چون گفتند امروز فقط جشنه و ده و نیم بیاید بچه رو ببرید و من تو اون دو ساعتی که با دومی تنها بودم همش در حال جمع کردن وسایل بودم که ظهر بریم به شهر دیگه ای که شب اونجا عروسی دعوت داشتیم. و روز دوم مهر بچه نتونست بیدار بشه چون نصفه شب رسیده بودیم خونه. ساعت ده و نیم بیدار شد و تا یازده داشت گریه میکرد که چرا مهد نرفته. فکر کنم فردا که بره جای خالیشو خوب حس کنم و با دومی اوقات دونفره داشته باشیم.

تصور نبودن اولی (وقتی که توی مهد کودکه) برای من پره از اینکه بچه رو میذارم توی آغوشبند و میرم پیاده روی یا با هم میریم خرید یا مثلا با خواهرم قرار میذارم و میریم بازم خرید! تو تمام این تصورات بچه توی آغوشبنده (چون من از کالسکه استفاده نمیکنم و اصلا برای سیسمونی اولی هم به مامانم گفتم نمیخوام) و پر از بیرون رفتنیم! حالا خودم میدونم یه روز حال ندارم یه روز خوابم میاد یه روز سرده یه روز بچه مثلا سرما خورده.. اینا.. ولی این فکرارو میذارم کنار و به قسمتای خوب فکر میکنم.

تا حالا با دو تا بچه ها، سه بار رفتم بیرون. بدون کمک م و افراد دیگه. این برام خوشحال کننده است. اینم بگم که واقعا بهم خوش گذشت. و خدارو شکر اذیت نشدم. 

آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .