خیلی خوبه ها! صبح ها خیابونا مال خودمه. خیلی عجیبه که کسی نیست. منظورم عابرپیاده است. چی بشششهه گاهی آدمی مثلا بیاد آشغال بذاره یا بره سوار ماشینش بشه. دوشب پیش دم غروب که رفتم پیاده رویییی، وای صدنفر آدم دیدم که طبق تحقیقات به عمل اومده داشتن میرفتن مسجد! یه همچین مسلمانانی داریم ما. یه خانومه هم دم عابربانک خفتم کرد گفت بیا سیم کارتم افتاده تو آشغالدونی کاغذ عابربانک. منم دستم گیر کرد ولی به سیمکارت نرسید. همینجور که من مشغول خیالبافی بودم که دستم گیر کرده و دیگه درنمیاد و بعدش آتش نشانی میاد کمکم و... ایشونم داشت توضیح میداد سیم کارت سوئدمه وقتی میرم اونجا با پسرم حرف میزنم!... گاهی که چشمامو میبندم حس میکنم دستم تو اون سوراخه است. خلاصه اینکه صبح ها خیلی بهتر از دم غروبه.
هیچ زمانی تو عمرم انقدر از اطرافیانم فاصله نگرفتم. نه رفتم. نه زنگ زدم. ترجیح میدم به جای گله و شکایت بفهمن کسی که مریضه اصلا یادش نیست چیزی. کسی که غرق در چیزیه(حالا من خودمم نمیفهمم اون چیه) و نمیتونه بیرون بیاد، بهش به چشم آدم سالم نگاه نکنید. دلم میخواد اینارو بگم. ولی دوست دارم خودشون بفهمند ولی چطور باید بفهمند؟
اینارو دو سه روز پیش نوشتم ولی ثبت نکردم خروجو زدم حالا میام میبینم هست!
امروز مراسم چهلم عمه ام بود. راستش من دلم براش تنگ میشه ولی گریه ای ندارم. برای مادربزرگم هم سه سال پیش اینطوری بودم. بعدش رفتیم سر مزار پدربزرگم. بعد از سیزده سال هنوز براش اشک دارم! حالا چون مبعثه اینو بگم که همیشه ما شب مبعث میرفتیم خونه پدربزرگم میخوابیدیم. شب با پدربزرگم میرفتیم بیرون چراغونی هارو تماشا کنیم. با بنز کرم رنگش که هنوزم بوش توی ذهنمه. فیلم محمدرسول الله رو میدیدیم. من هیچوقت کامل ندیدم فیلمشو، همیشه خوابم میبرد...
پ.ن: یادمه درین مورد قبلا هم نوشتم. ولی خب.. الانم بازم حرف داشتم. حرفایی کهنمیتونم بزنم.
حوصله تصمیم گیری و اینا ندارم. دلم یه بزرگتر میخواد که بگه کاراتو بکن بریم فلان جا! منم یکم غر بزنم و برم. معلوم نیست عصر پنجشنبه است یا غروب سیزده به در! لعنت!
۱. دیروز که بچه رو گذاشتم مهد، رفتم پیاده روی و داشتم از یک دیوار(!!!) عکس می انداختم که یکدفعه یک ماشین شاسی بلند شبیه ماشین های نظامی جلوم ایستاد و یک مرد تنها توش بود با لباس نظامی و ریش شبیه دا عه ش ولی خوشگلتر و جوون گفت خانوم یک سوال دارم!! با خودم گفتم این از کجا پیداش شد نکنه میخواد بگه چرا عکاسی میکنی! ولی چون خوابم میومد اصلا احساس ترس و دلهره نداشتم، بعدشم چون قیافش خوب بود گفتم بذار جواب این بچه رو بدم! بعد در عین ناباوری پرسید خانه بهداشت کجاست؟!!! حالا خوبه بلد بودم و بهش گفتم ولی واقعا نمیدونم مرد گنده خانه بهداشتو برا چی میخواست. بعدا اومدم خونه دیدم عکسه هم خوب نشده، لعنت.
۲. نزدیک خونه تو یک جوب خشک، دیدم انگار چیزی حرکت میکنه فکر کردم گربه است رفتم جلو دیدم سگه. یک سگ سفید و قهوه ای کمرنگ کوچولو. وایییی اصلا تا حالا تو چشم سگ زل نزده بودم! اونم چشماش پر از اشک شد و هی حرکت میکرد و به صورتم زل زده بود. بعد رفتم به طرف خونه که دیدم پاشد اومد دنبالم چقدرم خوشحال و سرخوش! انقدر که یکدفعه ازین سگه ترسیدم ازون مرد نترسیدم، برگشتم بهش گفتم ششششش ولی جوری گفتم که ناراحت نشه و رفتم تو ساختمون در ورودی رو بستم و دیدم یکم نگاه کرد و رفت.
امروز انقدر دلم گرفت از خانوادم که گفتم شب نمیام خونتون. به صورت تلگرامی گفتم اگر زنگ میزدم ناراحتیمو متوجه میشدن. سرماخوردگیمو بهانه کردم و نرفتم. بعد یه بسته دستمال کاغذی تموم کردم. رفتم زیر پتو و اشک ریختم و حتی تا مرگ خودمم پیش رفتم! ولی حاضر نشدم برم اونجا، بااینکه دیروز از سفر برگشتیم و باز فردا میریم سفر، و دلمم براشون تنگ شده بود. عین یه بچه ی کوچولو شدم که ننه باباش گذاشتنش خونه ی کسی و خودشون رفتن سفر. غریب و حساس و دلتنگ.
امروز کاوه بهم پیام زد. گفت حالم بده و اینا. منم گفتم برو تیمارستان بستری شو! میدونم ازین حرفام ناراحت نمیشه. هرچقدرم از هم دور باشیم بازم چون قدیما راحت بودیم ناراحت نمیشه. گفت بیا با هم بریم بستری بشیم! شب باز پیام داد. تبریک گفت. گفت در کنار همسرت زندگی خوبی .. دقیق نمیدونم چی نوشته بود. عادت ندارم پیامهای اینجوریو با دقت بخونم. تبریک ها، آرزوها، اشعار،* احساساتی در قالب کلماتی خاص، اولشو میخونم بقیشو حدس میزنم. منم نوشتم متشکرم و بعد تمام. ازون موقع صدبار تلگراممو چک کردم. صد بار به عکس عقاب سیاه توی زمینه ی ابری خاکستری پروفایلش نگاه کردم. اینها مربوط میشه به درون من. اونم نه همش! تکه ای بسیار میکروسکوپی از دل من.
در واقعیت بدون حساب کردن وجود کاوه اوضاع اینطور بود که من بدو بدو های روز اخرو میکردم، بچه هارو حمام میکردم، تند تند ماشین لباسشویی روشن میکردم، ظرف میشستم، کوهی از لباس اتو میکردم، چمدان سفر میبستم، دم تحویل سال پیراهن کوتاه مهمونی پوشیدم و آرایش کردم و موهامو درست کردم. تلفن زدن به این و اون.. کلی عکس و خنده..
حالا با خودم فکر میکنم چرا جواب کاوه رو دادم. اصلا کار من اشتباهه؟ چرا میرم عکس عقابو میبینم. اون تکه ی میکروسکوپی از دل من در زندگی من و میون این همه مشغله ها که نوشتم و ننوشتم، چرا باید وجود داشته باشه؟
*اشعاری که شما دوست کامنت گذار من، برایم مینویسی را میخوانم و متشکرم.
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو