reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶ | 16:58

تو یک صفحه ی خالی سررسید سال۹۶، تند تند لیست وسایلی رو که باید با خودمون ببریم مینویسم که چیزی جا نمونه، یک دفعه انتهای دفترم به کلماتی برمیخورم: هدف هایی که نوشتم، آدرس ها، شماره ها، کارهایی که قرار بود بکنم و هرچی تلاش کردم و این در و اون در زدم نشد. نشد که نشد. کارهایی که برای دیگرون انقدر سهل و آسونه، برای من نشد که نشد. اینم آخرین گریه های سال نود و شش.

توسط نرگس | دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ | 23:25
الان دلم بارون میخواد، بارون ریزه میزه!

توسط نرگس | شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶ | 12:48
دلم میخواد یه آدم ولخرجتر از خودم ببینم امیدوار بشم. 

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶ | 22:46

امشب ازون شباییه که از همه متنفرم. دلم میخواد خیلیارو نبینم خیلیا هم بمیرن یا از زندگی من هرطوری که هست محو بشن. پر از نفرتم. به زور هم نمیتونم لبخند بزنم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶ | 7:14

۱.من برای "بزرگتری کردن" در مقابل افراد بالغ، ساخته نشده ام. وقتی در ذهنم یک لحظه بررسی میکنم: که من بزرگترم و الان اون فرد بالغِ چند سال کوچکتر از من، منو به چشم دیگه ای میبینه، مجبورم خودم نباشم، نقش بازی کنم، و این چقدر سخته! 

۲.من هنوز و دقیقا در سی و دو سالگی ام میتونم یک دختر کوچک درونم داشته باشم که در حال شنیدن غیبت ها و حرفهای خاله زنکی و البته رژیم، گوشه ای کنار اتاق بنشینم و به اصرار دخترهای کوچک، برایشان پرنسس بکشم.

۳.و باز تاریخ تکرار کرد. تبریک تولد من در ختم! دیروز در مراسم عمه، تبریک های یواشکی و آرام، مانند اسفند سال نود و سه در ختم مادربزرگ. 

توسط نرگس | شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ | 8:21
دقیقا در سومین سالگرد مادربزرگم، عمه ام هم رفت پیش مادرش...

همون ساعاتی که دیشب به فکرش بودم تازه فوت کرده بود و صبح به ما خبر دادند.

توسط نرگس | شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ | 0:7

امروز رفتم به عمه ام سر زدم که تو بیمارستان بستریه و اصلا امیدی به بهبودش نیست. اکثرا بیهوشه و تازه از کما دراومده. یکم حرف زدم سرشو حرکت داد. دستشو که کبود بود گرفتم توی دستم و یکم گرمش کردم. گفتم دستت درد نمیکنه گفت نه. بعد باز چشماشو بست. میدیدم که وسط خونه ی قدیمی مون ایستادم و یک بچه شش هفت ساله ام و عمه بهم یک بسته آدامس موزی میده. هر وقت می دیدیمش بهمون ازون آدامسا میداد که برای اون زمان و وضع ما گرون بود و هیچوقت فراموش نمیکرد. کنار تختش به تنهایی ایستاده بودم و به دستگاه ها نگاه میکردم و باز منتظر آدامس موزیم بودم. 

توسط نرگس | چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ | 0:37

از خزترین کارایی که تو عمرم کردم (در دوران معاصر عمرم!) این بوده که: اینستارو که پاک کرده بودم، دوباره نصب کردم به یک دلیل: تو قرعه کشی شرکت کنم! وای خیلی ضایعست! هر وقت یادم میفته گونه هام قرمز میشه. البته از درون قرمز میشه. 

الان انقدر سرخوشم! ساقیم کی بوده؟

توسط نرگس | سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ | 11:9

فکر کنم دو سه هفته ای میگذره از دوباره پیام دادن کاوه. نمیدونم چرا بعضی آدمها دوست دارن گذشته رو هی زیر و رو کنن. برای خود من شاید دلیلش تنهایی باشه. شاید از خود بیخود شدن باشه. دور شدن از واقعیت و گرفتار شدن تو خیالبافی. ولی برای کاوه نمیدونم چیه. اونقدرا از زندگیش خبر ندارم. گاهی فکر میکنم و برمیگردم به گذشته تا ببینم میتونم در برابر علی و کاوه مقاومت کنم یا نه؟ اکثر اوقات میبینم که نمیتونم. گذشته که گذشت و علی که عاقل بود و دید من شوهر کردم کاملا بامن قطع رابطه کرد حتی اگر گاهی از سر دلتنگی سراغشو گرفتم جوابمو نداد و حق دوستی رو کاملا به جا اورد. آزادم کرد. ولی امان ازین کاوه، این فرد بیمار. بیمارتر از خودم. و وحشتناک. و حتی میتونم بگم قوی. کسی که همیشه ازش دوری میکنم و باز پیدام میکنه. حالا امشب علی میره خونشون. فکر کنم میخواد برام عکس بفرسته. شایدم دروغ میگه. نمیدونم چی میخواد. خودم حس میکنم پول میخواد. کاش یکی بیاد در حقم بزرگی کنه و کاوه رو بلاک کنه. سیم کارتمو ازم بگیره و بندازه دور. دلم میخواد یکی دستمو بگیره.

توسط نرگس | شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶ | 9:47

توی خیاطی نشسته ام و به حرف خیاطها گوش میکنم که دارند صبحانه میخورند. حرف از شکر و چایی شیرین میزنند. حرف اینکه شب به عشق صبحانه میخوابند! حرف اینکه با شکمهایشان مشکلی ندارند و کره میخورند. به من هم تعارف میکنند. نان تازه هم هست! همان که صبح میخواستم و نخوردم، ولی تشکر میکنم و نمیخورم. اشتهایم کور است. امروز حتی کاپوچینوی هر روزه را هم نخورده ام، فقط یک لقمه نان پنیر گردو با نان فریزری. زنی میگوید تو زایمان هم کرده ای؟ لاغری نعمته! میگویم بله. میخواستم بگم دوتا زایمان ولی نگفتم. فکر میکنم خواب میبینم. موبایلم چهل درصد شارژ دارد و نگرانم. باید پول از عابربانک بگیرم و باران می آید و نگرانم. صدای چرخ خیاطی... صدای تلفن... حرف زدن زنها...

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .